قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
743
درة التاج ( فارسى )
هيج جيز ديگر نباشد - البته ، و اين ظاهرست از اصولى كى تقرير آن از بيش رفت . و شرطى كى فرض كردهاند كى عدم او معدم نفس است - اگر مباين نفس باشد ظاهرست - كى با بقاء علّتى كى اقتضاء افاضت وجود كند لذاتها ، عدم آن مباين را در ارتفاع آن وجود فائض « 1 » از آن اثرى نباشد و اگر مباين نفس نباشد - واجب باشد كى كمالى باشد نفس را ، - جه اولى اعراض بآنك عدم او معدم نفس باشد ، اعراضى باشد كى كمالات باشند نفس را ، و اگر عدم اين معدم نفس بوذى - نفس عديمة الكمال باقى نماندى - يا بدن « 2 » ، و اعراضى كى مضادّ كمال نفس بوذى سزاوار بوذى بآنك ابطال نفس كردى ، جون انفعالات از بدن - و جهل « 3 » مركّب . پس بايد كى هر ( نفس ) شرير ثابت نماند « 4 » ، نه در حال تعلّق به بدن ، و نه در حال عدم تعلّق به بدن ، - جه علاقه اضافى را - كى او راست با بدن تأثيرى نباشد در آن - به جهت آنك از بيش رفت ، و ما مىيابيم نفس را كى بيان كرديم [ كه ] ماهيّت او نيست جيزى مغاير ادراك او ذات خوذ را متغيّر - و ناقص نمىشوذ در ادراك او ذات خود را بتغيّر اعراض او و اختلاف « 5 » آنها بآنك كمال نفساند ، يا نقص او ، پس نفس معدوم نشود البتّه . و تو مىدانى كى نفس جون مفارقت بدن كرد و متعلّق نشد « 6 » ببدنى ديگر اشتغال بقوى بدن ازو زايل شود ، و اشتغال بذات خود خالص ماند ، و مشاهده كند ذات خود را مشاهدهء تامّ ، و شناختى معنى اين مشاهده . و هيج شكّى نيست در آن كى شعور بوجود سعادت است ، و جون مفارقت كنيم از بدن شعور ما بذوات ما اتمّ باشد ، جه با علاقهء بدنى شعور ما بذوات ما نيست ، الّا مخلوط بشعور بدن « 7 » ، و همجنين تجرّد « 8 » معقولات ما اتمّ باشد
--> ( 1 ) - فياض - ط . ( 2 ) - نماندى با بدن - م - بماندى با بدن - ط . ( 3 ) - و جهات - اصل . ( 4 ) - بماند - ط . ( 5 ) - او را اختلاف - اصل . ( 6 ) - شد - ط . ( 7 ) - به بدن - م . ( 8 ) - مجرد - اصل - ط .